تبليغاتX

خودم و خودت
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ××دوباره این دل دیونه واست دلتنگه
 بخونو بخون یاد بگیر

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميدان

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 شما جدی نگیرید

دختر عین خوشبختی رو برای پسر میاره بشرطی که با هم mach

باشن

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 جملات زیبا
 

۱-ميدوني طبق آخرين آمار كم جمعيت ترين جاي دنيا كجاس؟... نميدوني؟... قلب منه كه فقط تو توي اون ساكني.

 

2-يکي از خدا مي پرسه :اي خدا 10 میلیارد سال برات چقدره؟ خدا ميگه يک دقيقه .بدش مي پرسه10 میلیارد دلار برات چقدر ارزش داره؟خدا ميگه 1 سنت.ميگه پس اي خدا واسه من 1 سنت بده خدا ميگه باشه فقط 1 دقيقه صبر کن.

 

3-زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعی است . 

 

4-چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست.

 

 

5-زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز.        

 

6-هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور ''قلبش '' می گذارد نه دور سرش.

 

7-برای غلبه بر ظلمت کافی است چراغ روشن کنیم ، چون نمی توان ظلمت را روشن کرد .

 

8-آنکه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند ، آن که از ما پائین تر است ما را خوشبخت تصور می کند ، اما هر دو در اشتباهند ، زیرا ما گاهی خوشبختیم و غالبا بدبخت : بدبختی ما در آن ایامی است که به نقایص زندگی خود توجه داریم و خوشبختی ما در لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم .

 

 

9-دوای همه دردها نیکی است ، به شرط آنکه ندانند شما نیکید وگرنه نخواهند گذاشت نیک بمانید .

 

 

10-ثروتمند کسى نیست که بیشترین ها را دارد؛بلکه کسى است که به کمترین ها نیاز دارد.

 

 

11-درعالم دوچیزازهمه زیباتر است: آسمان پرستاره و وجدانی آسوده.

 

 

12-دلیل موفقیت برخی از افراد انجام دادن کارهایی است که دیگران از انجام دادن آن سر باز میزنند.

 

 

13-خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد ، اما آن را در داخل لانه اش نمی اندازد.

 

 

14-بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا حتی ته کفشی که لگدمالش می‌کند را هم خوش بو می‌کند.

 

15-وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن....

16-گذشته کتابی است که باید بارها خواند واز ان تجربه امو خت اینده کتابی است که اکنون توسط تو نوشته می شود بکوش تا انچه را می نگاری بعد ازخواندنش لذت ببری..

17-صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است ،صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد،صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا،نشسته ام تا شاید صدایم کنی،صدایم کنی ومحبت بی دریقت را نثارم کنی.

18-هنگامی که محبت به شما اشاره می کند،به دنبالش بروید،اگر چه دارای راههای دشوار و پر فراز و نشیب بوده باشد.

19-مغزهای بزرگ درباره ایده ها فکر می کنن،مغزهای متوسط درباره حوادث ، مغزهای کوچک درباره مردم.

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه هفتم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 سخنان حکمیمانه

 

به نام خداوند یکتا

نمی دونم سراینده ی این اشعار چه کسانی هستند من که خوشم اومد امیدوارم بقیه هم خوششون بیاد . راستی اگه شما شاعران این شعر ها رو میشناسین ممنون میشم به من هم بگین.

موفق باشید و پیروز



۱

گفتي بمان ، مي خواستم اما نمي شد

گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد

گفتم که مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد



مي خواستم ناگفته هايم را بگويم

يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد

گفتي که تا فردا خداحافظ ولي آه

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد





۲


رها کن که در چنگ طوفان بميرم

به اين حال و روز پريشان بميرم

نه مي‌خواستي با تو آزاد باشم

نه دل داشتي کنج زندان بميرم

گلِ چيده‌ام...قسمتم بود بي تو

که در بستر خشک گلدان بميرم

اگر ايستادم نه از ترس مرگ است

دلم خواست مثل درختان بميرم

نه ... بگذار دست تو باشد تمامش

بسوزان بسوزم، بميران بميرم

شب سوز پاييز، سرماي آذر

ولم کرده‌اي زير باران بميرم

تو وقتي نباشي چه بهتر که يک‌روز

بيفتم کنار خيابان ...





۳

در خطة خونتان خدا يعني عشق
در حنجره ها يتان صدا يعني عشق
مهتاب ، ستاره،آفتاب ، آيينه ،
دريا به اضافة شما يعني عشق




۴

در كوچة عاشقي شبي را سر كن!
پر شورترين سروده را از بر كن!
شوريدة غمگين من اي سوخته دل
خوشحالم ازاينكه ديدمت باور كن!









۵

نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
نگو اينها دليل محکمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم





۶

ما بيم و صداقت و صفاي خودمان
ما با دل پاک و با خداي خودمان
در شهر شما نمي شود عاشق شد
بايد بروم به روستاي خودمان





۷

به شرجي ترين سايه مي بارمت
ببين با کدام آيه مي آرمت
غزل مهربانتر شده مهربان
به جان خودت دوست مي دارمت





۸

دريادلان بهانه ساحل گرفته اند
ديوانگان قيافه ي عاقل گرفته اند

تکرار دلپذير سرود هميشه را
با خش خش زوال معادل گرفته اند

کشتيم عاقبت دل نا اهل خويش را
ما را به جرم جاني و قاتل گرفته اند

يک عده تا قلمرو فرياد مي روند
يک عده آه،درد مفاصل گرفته اند

ديگر نمي شود به اجابت اميد بست
درهاي باز معجزه را گل گرفته اند!





۹

تو لغت نامه نوشتن که کلک يعني يه قايق

يا گرسنگي مساويس با فراموشي عاشق

ما کلک خورديم و ديديم که کلک همون فريبه

از همينه که حقيقت توي گوش ما غريبه

ما رو گول زدن ترانه ! واژه هاشون الکي بود

معني شاديو لبخند ، گريه يواشکي بود





۱۰

از دست تو رنجيدم و چيزي نگفتم

با ديگرانت ديدم و چيزي نگفتم

کلي سفارش کرده بودي من نفهمم

اين نکته را فهميدم , و چيزي نگفتم !!
|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 چگونه خودمان را باور کنیم

عصر خودشناسی

امروز باید چیزهایی را که تا کنون کسی به ما آموزش نداده است بیاموزیم.

آیا ما به عنوان یک انسان می توانیم نسبت به دنیای در حال تغییری که در آن زندگی می کنیم بی تفاوت و غافل باشیم. در این عصر ما با مسائل و مشکلاتی روبه رو هستیم که در گذشته وجود نداشته است. در زندگی همه ما انسانها اتفاقات گوناگونی رخ میدهد- جدال ها - منازعات ، بحران ها و شوک های دنباله دار اقتصادی و اجتماعی نمونه هایی از این نوع هستند، وهرکدام از این اتفاقها زمینه را برای بحرانی دیگر بزرگتر یا کوچکتر آماده می کنند. در گیر و دار همین اتفاقات بزرگ و کوچک زندگی است که مساله خود شناسی متولد می شود. تلاش برای خود شناسی همانند یک انقلاب عظیم زمینه ساز تغییرات بنیادی در رفتار، آداب و طرز فکر هر انسانی می شود که این امر نهایتاً منجر به سرنگونی بسیاری از ارزشها ویا وارونه کردن آنها می شود که در گذشته ای نه چندان دور برای ما از ارزش و اهمیت فوق العاده ای برخوردار بودند. متاسفانه اگر ما نتوانیم این واژه را به درستی برای ضمایر خودآگاه و ناخودآگاه خود تعریف کنیم.آنرا با دیگران شناسی اشتباه می گیریم. متاسفانه ما قبل از اینکه اقدام به خودشناسی بکنیم، به تلاش برای شناخت دیگران ادامه می دهیم. اما مساله این است که آیا ما جزء آن دسته از افرادی هستیم که به جای پرورش استعدادهای خود و تلاش برای منحصر به فرد بودن، قدرت های خود را نادیده می گیریم و سعی در شناخت دیگران داریم؟ چرا ما نباید جزء افرادی باشیم که تلاش می کنند خودشان باشند ودر یک کلمه منحصر به فرد نباشیم.

چه این واقعیت را قبول داشته باشیم یا نه(عصر خودشناسی) شروع شده و گواه آن گرایش شدید انسانها به استقلال فردی و متکی به خود بودن است. موسسات سیاسی-اداری-مدارس و کلیساها نمی توانند مکانی برای خودشناسی باشند و آگاهی به این موضوع سبب رشد این باور در مردم شده که برای رسیدن به موفقیت تنها باید روی خودشان حساب کنند و سرنوشت خود را به دست بگیرند. اکنون مسئولیت خودشناسی بردوش تک تک افراد هر جامعه ای است. و هیچ کسی نمی تواند دیگری را مسئول شکست و ناکامی های خود بداند بهتر است به این نکته توجه داشته باشیم زمانی که انگشت اتهام را به سمت شخص دیگری نشانه می گیریم یک انگشت به او وسه انگشت به خود ما اشاره دارد. اکنون زمان آن رسیده که به جای متهم ساختن دیگران به توانائی ها و قابلیت های ویژه فردی اعتماد کنیم. زیرا این انسان است که موضوع و مدار اصلی دانشگاهها و موسسات و... قرار گرفته است.هگل می گوید: انسان تنها با خطر کردن در زندگی وباور داشتن خود می تواند آزادی اش را حفظ کند.

لذا برای اینکه بتوانیم شناخت هرچه بهتری از وجود خود داشته باشیم باید بدانیم که وجود از چه قسمتهایی تشکیل شده است. الیور تانگ و سیمون موترا در کتاب (برتر باشید)، به این موضوع بدینگونه اشاره کرده اند که تمام انسانهای بالغ از چهار بعد تشکیل شده اند.

1- بعد فیزیکی که بدون آن انسان فقط یک روح خواهد بود.

2- بعد احساسی و عاطفی که بدون آن انسان فقط یک جسم است.

3- بعد فکری که بدون آن انسان در ردیف بی ارزش ترین چیزها قرار می گیرد. دکارت می گوید(می اندیشم، پس هستم).

4- بعد رفتاری و حرکتی که بدون آن انسان در رده گیاهان و نباتات قرار می گیرد.

نکته این است که هر کدام از این ابعاد، تحت نفوذ مطلق ضمیر ناخودآگاهمان درج شده است. وجود ما همانند اهرام ثلاثه مصری که دارای کتیبه هایی هستند که بر روی آنها عباراتی حک شده است. دارای صندوقچه ای است که تمام چیزهایی را که به ظاهر فراموش کرده ایم در آن نهگداری می شود. اما اما اما کلید این صندوقچه کجاست؟ آیا آنرا گم کرده ایم؟ نا خودآگاه از طریق جسم به احساسات، تفکرات و رفتارهای فردی و اجتماعی ما نفوذ می کند.پس ضمیر ناخودآگاه همیشه با ماست. با این حال هرچند که نوزاد انسان نیز یک فرد است. اما در وضعیتی کاملاً وابسته و نیازمند به والدین پا به دنیا می گذارد وبه جرم کودک بودنش برای شکوفایی قابلیت ها و نیروهای نهفته اش بطور کامل وابسته به آموزش و کمکی است که محیط و اطرافیان در اختیار او قرار می دهند.

کلمه آموزش برای هر فردی معنای مستقلی دارد. اما چیزی که در فرهنگ عامه به آن اشاره شده است این است: آموزش دادن یعنی گسترش و توسعه امکانات و قوه های فیزیکی، فکری و روحی.

محدودیت های تاسف بار این تعریف از کلمه آرامش کاملاً در آن مشهود است. بخاطر اینکه احساسات و عواطف انسانی در این تعریف به کل نادیده گرفته شده و رفتارها فقط از جنبه اخلاقی مورد توجه قرار گرفته اند که از جنبه انسانی و تاسف آور اینکه به تصورات وتخیلات انسانی نیز در این تعریف اعتنایی نشده است.

چنین آموزشی سببب تخریب کامل بعد روانی- عاطفی می شود واز ما موجود ناقص وناسازگار (در بعداحساسی) می سازد. در مدارس به کودکان ریاضی، زبان، تاریخ، جغرافی و کامپیوتر یاد می دهند. اما درباره اعتراض علیه بی عدالتی چه چیزی یاد می دهند؟ ویا برای داشتن یک بحث منطقی و حتی رویارویی عقاید چه چیزی به آنها یاد داده می شود؟ دانش و آگاهی کودکان از دنیای عواطف و احساساتی که در وجودشان است تقریباً هیچ است وبه واکنش های عاطفی خود کاملاً نا آگاه هستند.

در عصر حاضر ضریب هوشی افراد(IQ ) نیست که امکان موفقیت آنها را بالا می برد. بلکه ضریب عاطفی (EQ ) در انسانها عامل مهم تفاوت و تمایز آنها از یکدیگر است. یک دایره المعارف هر چند هم که غنی و پربار باشد. بار، ضامن خوبی برای داشتن یک زندگی موفق محسوب نمی شود. آیا یک دایره المعارف می تواند چگونگی زندگی کردن را به انسانها بیاموزد؟

مشتاق بودن ، پشتکار داشتن و احساس رضایتمندی کردن و... در هیچ کتابی ثبت نشده است. بلکه همه این موارد در دانش (چگونه بودن) جای می گیرد، که در هیچ کتاب و دانشگاهی آنرا آموزش نمی دهند. برگسون می گوید: قلب برای خود دلایلی دارد که عقل آنها را نمی شناسد. با قلب نمی توان منکر قانونی بودن اصول عقلی شد وعقل نیز نمی تواند با نادیده گرفتن عواطف و احساسات راهنمای همیشگی و خوبی باشد.

البته اولین نیاز ما در شناخت هر چه بهتر خرد طرح ریزی یک برنامه ایده آل شخصی با بکارگیری نیروی عقل و احساس است. برای اینکار با تفسیر صحیحی از شرایط موجود به همان صورتی که وجود دارند می توانیم مانع از تصمیم گیری های عجولانه و افراطی گردیم. دراینگونه موقعیت ها مشاوره و استاندارد از نظر دیگران افق جدیدی را به روی ما باز می کند که ممکن است هرگز به فکر خود ما نرسد. پس باید ظرفیت مطلوبی برای گوش کردن و پذیرش نظرات صحیح دیگران در خود ایجاد کنیم و تنها راه برای رسیدن به این هدف این است که به آموزش و یادگیری خودمان بپردازیم و هنگامی که جایگاه واقعی و اهمیت عواطف مشخص شد با نظم دادن به آنها (افکار) و موازنه ای میان قلب و عقل به حد مطلوبی از یک زندگی خوب برسیم. در تعالیم گذشته به بعد عاطفی انسان و نقش آن در گسترش و افزایش برتری ها و ویژگی های فردی کمتر توجه شده است. اما عصر جدید به تغییراتی زیربنایی در آموزشهای ما نیاز دارد. امروز باید چیزهایی راکه تا کنون کسی به ما آموزش نداده است بیاموزیم. برای شروع کافی است که تنها به این محورهای فکری توجه کنید:

1- مفهوم بخشیدن به زندگی

2- خودشناسی و خود بودن

3- برقراری یک رابطه ایده آل با خود

4- بالا بردن هوش احساسی

5- ایجاد و حفظ استقلال روزانه

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 چشم دل بگشا... تا محرم اسرار شوی

بنام حق
چشم  بگشا تا محرم اسرار شوی
با چشم دل می توان دنیا را با تمام گستردگی هایش و زشتیهایش و خوبیهایش بخوبی دید .
 بین دو چشم بینا و چشم دل پرده ای است از جنس طاقت و صبر و صیانت ،
اعتقادات شخصی فرد ...

فردی را دیدم جوان و پاک منظم و از دو چشم نا بینا بود وقتی با او صحبت میکردم
طوری دنیا را وصف نمود و از نعمتهای خدواند بر شمرد که در شگفت ماندم او دلی به
بزرگی آسمانها و پاکی تمام دریاها داشت و صداقت در کلام او موج میزد او با اینکه از
داشتن چشم بینا محروم بود ولی دنیا را اینقدر زیبا مي دید و میگفت دنیا باغی است که
به بهانه میوه چیدن به آن وارد شدیم البته نه با میل خودمان بلکه با میل والدین و
خواست پروردگار و معتقد بود هر فردی قسمت و سرنوشت خاصی برای خودش دارد که
آن را نیز از حکمت های الهی و جزء تقدیرات از پیش تعیین شده می دانست .
و او مي گفت : عشق به زندگی و دنیا نیازی دردناک و بی پایان است و محبت الهی سرخی
است که بذرش در درون تو نهان شده است و در این راه طولانی و بی انتهاي زندگی چگونه
زیستن را خواهیم آموخت و در زیر برفهای سرد و منجمد ، خورشید در بهاران آن را به گل
سرخی مبدل خواهد ساخت .
و زندگی نهری است روان در بستر زمان که پس از فراز و نشیب های فراوان به
گورستان ابدیت ختم می شود چه خوش است دوستی ، محبت ، صفا و گل محبت کاشتن و
عشق درو کردن در این دنیای فانی و زود گذر ...
************ ******
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت
که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق
بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .
آنها ساعتی با یکدیگر صحبت میکردند . از همسر ، خانواده ، فرزندان ، سربازی یا
تعطیلاتشان با هم حرف میزدند . هر روز بعدازظهر بیماری که تختش در کنار پنجره بود
می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف میکرد .
بیمار دیگر در مدت این یکساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت .
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت ، این پارک دریاچه زیبائی
داشت ، مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب
سرگرم بودند .
درختان کهن منظره ی زیبائی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور
دست دیده می شد ، مرد دیگر نميتوانست آنها را ببیند ، چشمانش را می بست و این مناظر
را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی میکرد . روزها و هفته ها سپری شد ، یک
روز صبح رستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود . جسم بی جان مرد کنار پنجره را
دید که در خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته بود ، پرستار بسیار ناراحت شد و از
مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند . مرد دیگر تقاضا کرد که او
را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از
راحتی مرد اتاق را ترک کرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند
تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون پنجره بیاندازد . حالا او میتوانست زیبائیهای بیرون
پنجره را با چشمان خودش ببیند . هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد با کمال تعجب با
یک دیوار بلند آجری مواجه شد ***
مرد پرستار را صدا زد و از او پرسید : چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده تا چنین
مناظر دل اگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : شاید او با چشم بینای دل
آنطور دنیا را می دید و برای تو به تصویر می کشید و می خواست به تو قوت قلب بدهد چون
آن مرد اصلاً نا بینا بود و حتی نمی توانست آن دیوار بلند را ببیند ...
|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه نهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 بشنو از من.........

كلام ساده !

نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي

گذشت زمان آدمي را پير نميسازد، بلكه ترك آرمانها و كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و افتاده ميكند

در خوشي دوستان ما را مي شناسند و در ناخوشي ما دوستان را

از مخالفت نترسيد بادبادک وقتي مي تواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود

خودت را باور کن، سعي در متقاعد کردن ديگران نداشته باش

هميشه رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت

در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز بياموز

زندگي در حال تغيير و تکامل است مهم احساس آدمها نسبت به همديگر است که به جاي تغيير تکامل يابد

شناخت ديگران هوشمندي است، شناخت خويشتن خردمندي واقعي

اگر ترسي از مردن نداري، کاري نيست که نتواني به انجام برساني

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه هفتم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 
 
بالا