تبليغاتX

خودم و خودت
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ××دوباره این دل دیونه واست دلتنگه
 به نام خالق یکتا قاصدک

قاصدک

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز یاری و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس
 برو آنجا که تو را منتظرند

 

 
! قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

 

در اجاقی طمع

 

شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند
.

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 قصه مادربزرگ

به نام خالق یکتا

 

 من برای سالها می نویسم

 

               سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

 

                                                  افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

 

                                                                                  همیشه یکی بود و یکی نبود ...

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 نمی گویم فراموشم مکن

نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش

 

 

کاش مي شد که دمي را من و جانانه بهم

 

 

بنشينيم و بريزيم دوپيمانه بهم

 

 

 

کاش می شد که به یکجای دو دلداه ایی

 

 

راز دل فاش بگویند صمیمانه بهم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 " خدا"

" خدا"

 

رهگذر

 

گیج ز هر عابر و هرکس

 

پرسید:

 

پس خدا کو نکند گم شده است؟!!

 

همه از پرسش او سخت

 

به خود لرزیدند...

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 تقدیم به تو که تنهام گذاشتی
 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در شنبه سوم شهریور 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه سی ام مرداد 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه سی ام مرداد 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 سلام

نمیدونم کی جواب سلاممو میده ولی اگه تویی میخوام یه رازی رو بهت بگم...نگو راز که گفتن نداره

چون خیلی رازا هستن که گفتنین...میشه نخندی...همیشه این خنده های بی موقع کار دست ادم

میده...خنده ها ی ماهتو بذار برای یه وقت دیگه...چی شد دلخور شدی...همین اول رازی روی گلتو  

میبوسم تا قهر نازکت بشکنه ودل نازکم نشکنه .حالا رازمو بهت بگم

راستشو  بخوای من سلامو با وجو د تموم غمایی که به دنبالش میاره دوست دارم...باور کن من

اینقدام تلخ نیستم ...حداقل نه تلخ تر از اون قهوه ای که داری به زور می خوری...اگ قبول کنی اخر   

تموم سلاما خداحافظیه بهم حق میدی ...اگه باور کنی همین سلامای نقلی و کوچولو چی به سر

بعضی ها میاره حرفمو چشم بسته قبول میکنی ...اگه بدونی رازا مثل همین سلام ،ساده شروع

میشن دیگه نمی گی تلخم...اره...رازا به همین راحتی راز میشن وادمارو اسیر خودشون می کنن

اگه دوست داری رازای دیگه رو هم بهت بگم همرام باش...راستی قهوت سرد شد ...ببخش اگه

حالا خیلی تلختر از حرفای منه....   
|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 مننونم از شما

تو این قسمت می خوام از یکی از دوست خوب که یه آلمه شعر بهم داده که تو وبلاگم بزارم تشکر کنم

بزودی شعرارو تو وبلاگم می زارم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه دهم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 برای گلی که سال پیش پرپر شد....

 

 

یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پر از گل های رنگارنگ.پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تا اینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد. به آسونی آب خوردن . بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه.جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند.
اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریختن .زرد و پژمرده شد. .دیگی کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.اما اون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شاد بشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها.
بهار به سراغ گل رفت.اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.بهار با مهربونی از گل پرسید:چی شده گل کوچولو؟چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟چرا اینقدر زرد و پژمرده شدی؟من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی می خوای بگو.
اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره از بقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد  و همه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت:فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.حتی از اون قشنگتر.حالا شاد باش و بخند.اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.بهار گفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو می خوام.بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.گل سرخ گفت:هر آرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم  در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.
بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.اما گل اجازه نداد و گفت : یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم.
فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن .جای  دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های  سرخی که همه جا  یادگاری مونده بود.

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه دهم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 

 

دل من دیگه خطا نکن

با غریبه ها وفا نکن

زندگی رو باختی دل من

مردم و  شناختی  دل من

تا به کی سراپا حقیقتی

تا به کی خراب محبتی

همنشین این و اون شدی

خسته و پریشون شدی

دشت بخت تو کویر شده

مرغ آرزوت اسیر شده

روبروت سراب

پشت سر خراب

ساکت و صبوری دل من

مثل بوف کوری دل من

 

داریوش

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه هفتم فروردین 1386
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته روبه روت

محکم تو چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و ذستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاهش کنی

ببینی که خشمگینه

ببینی که از دستت عصبانیه

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته

که نگاش کنی همون جوری که دستت رویه صورتیه که اون بهش کشیده زده

که بهت بگه :تو چته؟بسه به خودت بیا...تو چته

که سرت فریاد بکشه

که تو یهو بلرزی

که بری بغلش

همون دستیکه کوبیده تو صورتت رو بذاره رو سرت توی موهات

که سرت رو فشار بدی توی گودی شونش

که تو چشمات رو ببندی

روی شونش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی که تو واقعآ چته؟؟؟

واقعآ من چمه چرا نمیتونم با خودم کنار بیام

چرا نمیرم و با مامانم آشتی نمی کنم آخه من که می دونم جز اون هیچ پناهی ندارم

پس چرا این قدر یه دندم من چمه چرا نمی تونم برم تو بغلش چرا نمی تونم گریه کنم

چرا دیگه نمی تونم براش درد دل کنم

 گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته روبه روت

محکم تو چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و ذستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاهش کنی

ببینی که خشمگینه

ببینی که از دستت عصبانیه

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته

که نگاش کنی همون جوری که دستت رویه صورتیه که اون بهش کشیده زده

که بهت بگه :تو چته؟بسه به خودت بیا...تو چته

که سرت فریاد بکشه

که تو یهو بلرزی

که بری بغلش

همون دستیکه کوبیده تو صورتت رو بذاره رو سرت توی موهات

که سرت رو فشار بدی توی گودی شونش

که تو چشمات رو ببندی

روی شونش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی که تو واقعآ چته؟؟؟

واقعآ من چمه چرا نمیتونم با خودم کنار بیام

چرا نمیرم و با مامانم آشتی نمی کنم آخه من که می دونم جز اون هیچ پناهی ندارم

پس چرا این قدر یه دندم من چمه چرا نمی تونم برم تو بغلش چرا نمی تونم گریه کنم

چرا دیگه نمی تونم براش درد دل کنم

حالاوقتشه كه ازخودم بپرسم:توچه؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 اینم نظر من در باره ی عشق
 

 

تحمل پرسيدكه دشوارترازمرگ چيست؟عشق گفت: فراق يارازهمه دشوارتراست اي جانانه بدان زندگي هميشه بهاري نيست. گاهي هم عابرخزان برآن سايه مي افكندپس روزگاري كه وجودم رادراين جهان حس نكردي براي شاديم قطره اشكي بريز.

                                 

توي پشت صحنه دنياي ما خوبي و بدي ميمونه يادگار زندگي براي ما يه خاطره ست از تموم قصه هاي روزگار از تموم قصه هاي روزگار بهتره به قلبامون دوروغ نگيم زندگي هر طور كه باشه ميگذره من و تو مسافريم تو اين روزا مثل خورشيد تو نگاه پنجره .

                                 

توي تنهايي يام بازم نشسته بودم مثل گذشته ها باز هميشه خسته بودم بوسه به قلبم زدم شايد كه آروم بشه يادم اومد يه روزي قلبمو بسته بودم روي سرم كشيدم شونه ي عاشقي رو آخه تو تنهايي يام خيلي شكسته بودم واسه خودم ميگفتم از خوبي روزگار يادم اومد يه روزي روزا رو شسته بودم همش بهت ميگفتم تقصير اين و اونه ديدم كه قفل عشقو خودم نبسته بودم.

                                  

روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با

من خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام

عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد. ولي حالا فهميدم که : خود

عروسکي هستم بازيچه ي دست غم
 

                           

گفتم، به من "نگاه" كن

 

گفتي "جلوه"اي نمي بينم

 

گفتم "كلام را گوش" كن

 

گفتي من را" سنگ صبور خودت" پنداشته اي !؟

 

گفتم "نوشته هايم" را بخوان

 

گفتي مگر آنها را" زيبا" پنداشته اي !؟

 

گفتم به تو "عادت" كرده ام

 

گفتي مگر "من را تا بحال" داشته اي!؟

 

گفتم بيا "هم سفرم" شو

 

گفتي مگر من را "غريب "پنداشته اي !؟

 

گفتم" لحظه هايم" را بي تو چه كنم

 

گفتي ، از اين " لحظه ها زياد"  داشته اي!؟

 

گفتم لااقل من را" مجنون" خطاب كن

 

گفتي مگر من را "ليلي خود" پنداشته اي !؟

 

گفتم" انصافت" كجا رفت

 

گفتي مگر من را "عادل" پنداشته اي!؟

 

گفتم ، گفتم" نديدنت" را چه كنم؟

 

اين بار با تعجب گفتي:

 

مگر من را" نياز" داشته اي

 

گفتم يعني بايد" برم دنبال عشق ديگري"!؟!!؟

 

با طعنه گفتي :

 

"مگر من را دوست داشته اي !؟"

ولي چند لحظه بعد

 

 

و اين بار انگار انصافت برگشته بود گفتي :

 

"مگر من را دوست داشته اي !؟"

 

الهي، الهي، الهي، الهي، الهي، الهي

الهي، الهي، الهي، الهي، الهي، الهي

 

حكمت ها را به ما بياموز

         

 

خواب ابدی؟

    خوابیدی بدون لالایی و قصه 

         بگیر آهسته بخواب بی درد و غصه

         دیگه کابوس زمستون نمی بینی

        توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

        دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

        یا با حسرت که بری

 

انتظاریا که بمون

روانشناسی اعتماد بنفس خود را افزايش دهيدجوک روزاموزش کودکان برای احترام گذاشتن به دیگرانخصیصه آقایون که خانومها مخفیانه دوست میدارندسیتم پاکسازی لیزری موهای زائد بدندیگران را همانگونه که هستند بپذیریدصداقت چیست و چگونه بوجود می آیدروشهای درمان-پیشگری و تسکین کمر دردابرو گوندششادمهر عقیلیزهرا امیر ابراهیمیشعر های عاشقانهبازیگرای سینما و تئاتر ایرانیبازی های انلاینخوانندهای ایرانیزندگی نامه فروغ فرخزادجلو گیری از انزال زود رساختلال دلهره در بین چه افرادی شایع‌تر است؟کلیات چشم و بیماری های چشم -آبمروارید...سخنان حکیمانهشور ممنوع رقصيدنخبر های روز ایران و دنیاجک و اس ام اس های جدیدروانشناسی ازدواج و همه چیز در باره ی ازدواجهیپنوتیزمشعر های من ...مجید سلطانیطرز ساخت ماسک صورت زنانچگونه خودمان را باور کنیدچگونه فردی خلاق باشیمشب یلدا...ارتباطاتراههاي مقابله با كمروييتفکر مثبتاعتیاد بلای خانمان سوزداروهای و ویتامین هابیماری ها ... روانی .. سرطان..«ويروس نقص ايمنى انسان» و سيندروم ...بیماریهای جنسىافسردگی و روشهال درمانروشهای پیش گیری از بار داریروان درمانی و تاریخچه آن .....لکنت زبان و راهای درمانفراموشی و درماناختلالات خواباختلالات شخصیتعلل بروز اختلالات یادگیریاسترس یک نوع بیماریبیماری های قلبی عروقیدخترانهشعر و نثردرد و دل عاشقانهمد و زندگیهنر** موسیقی**مسایل روانشناسی رفتارمسایل**شرعیپسرانهاخبار اینترنتیاطلاعات روز پزشکیخواص ميوجاتويتامين هابدن سازی برای زنان۲۰ به بالا ببيننآهنگ های روزنامه های عاشقانهيهودتخصصی موبایلجدید ترین برنامه های نوکیا و سونی اریکسوندوست داري با كلاس بشي ( طنز )آموزش خودكشي ( خنده دار )دانستنی های ازدواج» 7 تيپ از آقايوني كه خانمها نمي توانند در مقابل آ10 روش براي بازگرداندن خانم هامدلهای جدید لباس عروساستفراغ‌ شديد حاملگي‌آرنج‌ تنيس‌بازان‌وياگرا چيست؟آفتاب‌زدگي‌و آفتاب سوختگیاسپوروتريكوزاسپونديليت‌ آنكيلوزان‌(بيماري ماري ـ استرامپل؛AS)التهاب‌ عنبيه‌.زبان تیروئید. قرنیهآبسه‌ پستان‌. مقعد.ریهو مغزیانواع آرتريت‌ هاآترواسكلروز (تصلب‌ شرايين‌)آتلكتازي‌آسيب‌ به‌ گوش‌دهان‌انواع آكنه‌ (جوشهاي‌ غرور)آلرژي‌ غذايي‌آمبولي‌ ريه‌آمپيم‌آمنوره‌ (قطع‌ قاعدگي‌) ثانويه‌آمنوره‌ اوليه‌آميبياز (اسهال‌ خوني‌ آميبي‌)آميوتروفيك‌ لاترال‌ اسكلروزآنافيلاكسي‌ (شوك‌ آلرژيك‌)آندوكارديت‌آندومتريوزآنرژين‌ صدري‌آنسفاليت‌ ويروسي‌آنفلوانزاآنوريسم‌اپي‌گلوتيت‌اپيديديميت‌اتواسكلروزاختلال‌ تنش‌زاي‌ پس‌ از حادثه‌اختلال‌ خلقي‌ فصلي‌اختلال‌ دوقطبي‌اختلال‌ رشد بچه‌اختلال‌ كم‌ توجهي‌ ـ بيش‌ فعالي‌اختلال‌ هراس‌اختلال‌ وسواسي‌ ـ جبري‌اختلالات‌ آب‌ و الكتروليت‌اختلالات‌ سازگاري‌اختلالات‌ شخصيت‌ادم‌ ريه‌اريتم‌ گرهي‌اريتم‌ مولتي‌فرم‌اسپونديلوز گردن‌استئوآرتريت‌استئوميليت‌اسكلرودرمي‌اسكلروز متعدد (اِم‌. اِس‌)اسكوليوزاسكيزوفرني‌اسهال‌ حاد .خونی و اسهال مزمناكتروپيون‌اگزماالتهاب‌ ملتحمه‌انتروپيون‌انتروپيون‌انتروكوليت‌ با غشاي‌ كاذب‌انحراف‌ تيغه‌ بيني‌انعقاد داخل‌ عروق‌ منتشراورتريت‌اوريون‌برجس‌ - لك و پيس (ويتيليگو)بواسيربي‌اختياري‌ ادرار استرسي‌بي‌اختياري‌ ادرار فوريتي‌بيماري‌ تاي‌ ساكس‌پركاري‌ پاراتيروييدو تيروييدپيچ‌خوردگي‌ بيضه‌پيچ‌خوردگي‌ و كشيدگي‌ عضلات و مفاصلتاندونيت‌ و تنوسينوويت‌تب‌ دره‌ (كوكسيديومايكوز)ترومبوز وريد عمقي‌ترومبوسيتوپني‌ترومبوفلبيت‌تريشينوزتعريق‌ بيش‌ از اندازه‌تورتيكولي‌ (كجي‌ گردن‌)بهترین و قوی ترین پرکسی و فیلتر شکن هاتوكسوپلاسموزتومور طناب‌ نخاعي‌تومور ويلمزبالانيت‌بثورات‌ ناشي‌ از بستن‌ پوشك‌برونشكتازي‌برونشيت‌ حاد و مزمنبرونشيوليت‌بلاستوميكوزبلفاريت‌بوتوليسم‌مسابقه بزرگترین سیبل هامحرم و صفرمحرم و صفردل

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
  زندگی

  چون گل سرخی است  پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم 

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

آنكه هوس سوختن ما مي كرد ! كاش بود و تماشا مي كرد. 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 بیا جایی وایستیم که اگه قراره بمیریم با هم بمیریم ....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 تو این لحظه تو بودی چیکار می کردی

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 مرا با خود ببر یارم من اینجا تنهای تن

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

مرا با خود ببر یارم من اینجا تنهایم می اینجا بی تو می میرم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 دل

 بی تو هر لحظه ملاليست مرا، هرنفس زحمت ساليست مرا، با همه رنج توان سوز فراق،باز با عکس تو حاليست مرا!!

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه هفدهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 در سکوت دلنشین نیمه شب

از میان کوچه ها

                                            رازگویان ، هردو غمگین ، هردو شاد

                                                                     هردو بودیم از همه غمها جدا

 

             تکیه بر بازوی من می داد گرم

                             شعله ور از سوز خواهش ها ، تنش                          

                                     لرزشی بر جان من می ریخت نرم

                                                                             ناز آن بازو به بازو رفتنش

 

             در نگاهش با همه پرهیز و شرم

                               برق می زد آرزوئی دلنشین

                                                     در دل من با همه افسردگی

                                                                        موج میزد اشتیاقی آتشین

 

          

              زیر نور ماه ، دور از چشم غیر،                                  

                               چشمها بر یکدگر می دوختیم

                             هر نفس صد راز می گفتیم و، باز

                                                                   در تب ناگفته ها می سوختیم

 

              نسترن ها از سر دیوارها

                           سر کشیدند از صدای پای ما                       

                                        ماه می پائیدمان از روی بام

                                                                 عشق می جوشید در رگهای ما

 

              سایه هامان ، مهربان تر ، بی دریغ

                                  یکدگر را تنگ در بر داشتند                     

                                                   

                                                         تا میان کوچه ای- با صد ملال-

                                                                    دست از آغوش هم برداشتند!

 

              باز هنگام جدائی دررسید                                                    

                             سینه ها لرزان شد و دلها شکست

                                                      

                                                    خنده ها در لرزش لبها گریخت

                                                                     اشکها بر روی رؤیاها نشست!

 

              چشم جان من به ناکامی گریست

                               برق  اشکی  در نگاه  او دوید                                 

                                                  نسترن ها سر به زیر انداختند!

                                                                      ماه را ابری به کام خود کشید

 

                                                         

              تشنه،تنها،خسته جان،آشفته حال

                                در دل شب می سپردم راه خویش

                                                       تا  بگریم  در غمش  دیوانه  وار ،

                                                             خلوتی می خواستم دلخواه خویش!

 

          

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
  گل مریم خودم
تو خود عشقی مرا آغاز کن
سرزمین آرزوهایت کجاست ؟
آمدم در را برویم باز کن
با من از باران و از شبنم بگو
عشق را با قلب من دمساز کن
عشق تو یک اتفاق ساده نیست


با نگاهت باز هم اعجاز کن
خلوتم را پر کن از حسی غریب
من خریدار تو ام ، پس ناز کن
با من از ناگفته ها حرفی بزن
دیگر ای آرام جان لب باز کن
من به یادت این غزل را ساختم
این سکوت تلخ را آواز کن

 
|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 هدیه یک دوست
چقدرسخته توچشماي کسي که تمام عشقت رودزديده و بجاش يه زخم

 هميشگي روبه قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي اينکه لبريزازکينه ونفرت

بشي حس کني هنوزهم دوستش داري Image hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 به سراغ تو شبی می آیم .....
               

 

 

  در دل من کسی است  

  که تا درخشش آخرين ستاره   

  تا پژمردن آخرين گل  

  و فرو افتادن آخرين برگ  

  دوستش دارم...  

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه دهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد @@@@ طلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم
 

دلم میخواهد قدرت نگاههای افسونکار تو توانائی تبسمهای شور انگیز تو جاذبه آهنگهای سحر آمیز تو را بقلب من می بخشیدند تا میتوانستم به تو بگویم که دوستت دارم.

دلم میخواهد افسانه های جوانی خود را برای تو بازگو کنم . تا بدانی که ملکه آرزوها و عروس احلام منی آیا بالاخره دلهای شرمگین بما اجازه نخواهند داد ؟ ! آنچه را که احساس میکنیم برای یکدیگر بگوئیم ؟!

آیا اگر نگاههای ما اسرار قلبی ما را بیکدیگر نگویند زبان ما قادر خواهند بود عشق ما را اظهار کند.

اگر به قلب من سر گذاری صدای آنرا خواهی شنید که نام تو را تکرار میکند .

اگر بدیدگان من بنگری سایه آرزوها را در آن خواهی دید.

همچنان که من سایه عواطف آسمانی تو را در آینه چشمانت مشاهده میکنم.

بیا ........بیا این پرده سکوت را پاره کنیم و بگوئیم که یکدیگر را دوست میداریم . "بیا تا از خداوند در خواست کنیم که دلهای ما را از هم جدا نکند 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه دهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 ایم یکی از دوستان خوبم برام فرستاده ......

زمانه زمانه بي مهريست ،نگاهها نگاههاي بي عاطفگيست ،دلها بنا شده بر

 خود نگريستن و گليم خود از اب به در بردن ديگر نگاههاي معصوم

 گنجشككي بال شكسته كه جوجه هاي چشم به راه در لانه دارد درد آور

نيست، ديگر مفهوم عشق رنگ باخته،ديگر واژه محبت واژه بيگانه ايست

 ،مهرباني را با بي مهري پاسخ گفتن،دوستي را با كينه جواب دادن مدي

استامروزي در دلهاي خردوبزرگ عجب زمانه ايست ديگر نوازش نسيم

 صبحگاهي بي معني است،ديگر صداي بلبل محزون دل آزار است،ديگر

دوستيها نيز قلابي است ديگر فرسنگها فاصله است بين گفتار وكردار ديگر

 زندگي كلمه ايست رويايي ،ع

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در پنجشنبه نهم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 یه لب میدی

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در سه شنبه هفتم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 ترانه
Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در شنبه چهارم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 لذتی که در فراق است

 

لذتی که در فراق است در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در شنبه چهارم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 جان من

جان من! بـدان كـه بي قلـب نخـواهـم رفت. با عشق تو با كس ديگر زندگي نخـواهـم كرد. دوسـت دارم آن هيچكسي باشم كه نامه هايت را بـرايش مي نويسي و ايكاش آن هيچكس اجـازه ي خـوانـدن نامه هايت را داشتـه باشد. تو به من آموختـي كه عشق با عشقبازي متفـاوت است. عشق دست خود آدم نيست. بي خبر و بي اراده مي آيـد. امـا عشقبازي دست خود آدم است. من از آنچه دست ساز آدمي است بدم مي آيد. عشق مرا چنان بزرگوار كرده كه نمي توانم راضي باشم مثل ديگران در بستر معشوقم بخوابم. من و عشقم يك وجوديـم. ما در هـم مي خوابيم. دلـم بـراي آنهايي مي سوزد كه پايبند عشقهايي هستنـد كـه با عشقبازي اثبـات مي شود. من عشق را يافته ام، معشوق بهانه است. اگر تا هفته ي ديگر طاقت نياوردم به خانه ات مي آيم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه سوم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 دل من یه دریاست

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در چهارشنبه یکم آذر 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 دوستان عزیزم این شعر رو یکی از دوستان من برای من نوشته بود منم تقدیم می کنم به همه
     احمد شاملو

..... چشمانت راز اتش است


                     عشقت پیروزی ادمی استچ


                             هنگامی که به جنگ تقدیر می رود ...........
                                                                 
                                                          با تشکر از هستی خانم

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 او فرشته اي بود کوچک و زيبا

او فرشته اي بود کوچک و زيبا

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا.....

 

|+| نوشته شده توسط مجید سلطانی در جمعه بیست و ششم آبان 1385
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنیا هیشکی مثل من پیدا نمیشه تو همونی که می گفتی تو قلبم مال تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه
 |
 
 
بالا